نگاهي به مطبوعات: توازن قوا شرط اصلي گفت وگو/ گفتگو با عباس عبدي

سخنران مراسم دوازده بهمن، روز ورود آیت الله خمینی به ایران، امسال بر خلاف رویه مرسوم سال های گذشته، نه اکبر هاشمی رفسنجانی که غلامعلی حداد عادل خواهد بود.
آنطور که ایلنا به نقل از محسن صباغ، مسوول کمیته مراسم دهه فجر امسال، گزارش کرده، آقای حداد عادل حدنصاب آرا را در شورای سیاستگذاری هماهنگی تبلیغات اسلامی بدست آورده است.
از صحبت های آقای صباغ مشخص نیست که اساسا آقای هاشمی که همه ساله این سخنرانی را ایراد می کرد، تمایلی به تکرار آن در شرایط پس از انتخابات داشته، یا اینکه شورای نامبرده رأسا اقدام به انتخاب آقای حداد عادل کرده است.
وی در توضیح این تغییر رویه تنها گفته است: «سخنرانان تعيين شده در طول سال‌ها تثبيت شده و مشخص نبودند و هيچ سخنرانی به عنوان سخنران ثابت در طی اين سال‌ها سخنرانی نكردند... امسال نيز براساس زمان و مكان و موقعيت خاص، سخنران اول دهه فجر را بنا بر اظهارنظر كارشناسان كميسيون ويژه در شورای سياستگذاری آقای حداد عادل معرفی کردند.»
آقای صباغ توضیح بیشتری در مورد «زمان و مکان و موقعیت خاص» نداده است. نکته محرز اما این است که در ماه های پس از انتخابات شخصیت های برجسته جمهوری اسلامی همچون آقای هاشمی و حسن خمینی به دفعات از حضور در برنامه هایی که به طور معمول در آنها حاضر می شدند، سر باز زده اند.
از پاسخی هایی که مسوول کمیته مراسم دهه فجر به خبرنگاران داده به نظر می رسد که حضور حسن خمینی در مراسم آغازین دهه فجر هم قطعی نیست. او گفته: «شورای هماهنگي تبليغات اسلامی برای جناب سيدحسن خمينی دعوتنامه ارسال كرده اما امكان حضور يا عدم حضور ايشان براساس نظرات خود است.»
اکبر هاشمی و حسن خمینی هیچکدام در مراسم تحلیف و تنفیذ محمود احمدی نژاد شرکت نکردند و پس از آن نوه بنیانگذار جمهوری اسلامی از همراهی دولت کودتا برای ادای احترام به آیت الله خمینی در مرقدش سرباز زد.

 


ندای سبز آزادی: مريم بابايي در ضميمه امروز روزنامه اعتماد مصاحبه اي كرده است با عباس عبدي درباره گفتگو، و از امكان و چگونگي آن در شرايط امروز اجتماعي و سياسي ما پرسيده است. پاسخ عبدي كمي بدبينانه است؛ او بيش از آن كه نقش عوامل ذهني و فرهنگي را در امكان و چگونگي گفتگو مهم و پررنگ ببيند، به نقش عوامل عيني و توازن قواي لازم براي شكل گيري گفتگو توجه مي‌دهد. و تا وقتي كه دولت نفتي و حكومت قاهر بر جامعه و نهادهاي آن (از قبيل نهاد دين، نهاد علم، نهاد خانواده، نهاد آموزش و پرورش، ...) حاكم است، امكان گفتگو ميان آن‌ها با حكومت و نيز با يكديگر را منتفي مي‌داند.
گفت وگو با عباس عبدي
توازن قوا شرط اصلي گفت وگو
 آيا مي شود در جوامع امروزي راه ديگري به غير از گفت وگو براي حل اختلافات و بيان خواسته ها پيدا کرد؟ در اين ميان کدام يک از نهادهاي جامعه بيشترين وظيفه را دارند؟ به نظر مي رسد ما ايرانيان بيشتر عادت کرده ايم حرف بزنيم تا اينکه بشنويم. يعني حتي اگر گفت وگويي هم باشد فقط براي ابراز وجود است. در واقع ما به جاي گفت و شنود در جامعه با گفت بي شنود طرفيم. اهميت اين مساله وقتي بيشتر مي شود که در نبود گفت وگو مکانيسم هاي ديگري جايگزين مي شود که چندان خوشايند نيست و کمتر هم مي تواند پاسخگوي مناسبي براي حل اختلافات و مشکلات باشد. براي تحليل بيشتر اين ويژگي در جامعه با عباس عبدي در دفتر کارش به گفت وگو نشسته ايم. عبدي معتقد است شرط اصلي براي شکل گيري گفت وگو توازن قوا است و تا اين توازن قواي اجتماعي در جامعه صورت نگيرد گفت وگويي هم شکل نخواهد گرفت. اين در حالي است که به گفته او رسانه ها که مهم ترين کانال ايجاد گفت وگو در دنياي امروزي هستند، در کشور ما کارکرد بوقي دارند.
-به نظر شما فرهنگ گفت وگو طبق چه اصول و قواعدي بنا شده است و به چه بستر ها و پيش زمينه هايي نياز دارد که در جامعه شکل بگيرد و چطور ما مي توانيم شرايط را آماده کنيم؟
اول بايد ببينيم که معناي گفت وگو چيست. گفت وگو گاه به معناي تفاهم و به سازش رسيدن است. گاه مي خواهيم از خلال گفت وگو به يک حقيقتي برسيم. زماني هم گفت وگو براي تلقين کردن است، يعني ما اصطلاحاً مي خواهيم طرف را شيرفهم کنيم. اگر ما گفت وگو را به معناي شيوه يي براي رسيدن به حقيقت بگيريم، فرض مان بايد اين باشد که همه حقيقت دست ما نيست و همه آنچه هم که پيش ماست لزوماً حقيقت نيست، ضمن اينکه حقيقت خيلي هم مطلق نيست که ما بگوييم حقيقت مطلقي وجود دارد که مو لاي درز آن نمي رود. بله يک اصول کلي داريم که همه نسبت به آن تفاهم دارند مثل پرهيز از دروغ، دزدي و... اگر اينها را بپذيريم بايد اين را هم بپذيريم که اصولاً انسان به عنوان يک موجود اجتماعي از خلال ارتباطات اجتماعي که دارد موجوديتش شکل مي گيرد. يعني اگر يک کودک را بدون ارتباطات انساني سال ها در يک جزيره دورافتاده يي بگذاريم پس از يک مدت حيوان نخواهد شد؟ انسان با تعاملات انساني اش است که شکل مي گيرد و موجوديت پيدا مي کند و از همين طريق هم رشد مي کند و به حقيقت مي رسد. رکن اصلي اين تعامل اجتماعي را که گفت وگو است خصوصاً در اين نظام هاي جديد که پويايي و تحرک بالا است، بايد بپذيريم. بنابراين اگر ما اين را بپذيريم که همه آن چيزي که نزد ماست حقيقت نيست و بين ديگران هم حقيقت وجود دارد يا از خلال بحث و گفت وگو و مفاهمه و تعامل فکري و تفاهم است که حقيقت روشن مي شود يا به چيزهاي خوب مي رسيم، در نتيجه مي پذيريم که گفت وگو هم بکنيم. اما من فقط به تغييرات ذهني مذکور اهميت نمي دهم يعني اين طور نيست که اگر من بپذيرم با شما صحبت کنم و شما هم بپذيريد، همه چيز حل و گفت وگو آغاز مي شود. در عرصه عيني هم بايد ميان ما توازن باشد. يعني چي؟ يعني اينکه من اسلحه نداشته باشم و شما بي اسلحه باشيد. اگر من اسلحه داشته باشم و ديگري بي اسلحه باشد، همين که دستم را مي گذارم روي اسلحه او بايد کرکره صحبت خود را آن طوري که من مي گويم، بکشد بالا. اين اسلحه از گفت وگو مهم تر است؛ يعني اينکه بايد بين طرفين توازن قوا باشد. منشاء اصلي گفت وگو در غرب و منشاء عيني آن اين توازن است. تا اين عينيت نباشد آن ذهنيت شکل نمي گيرد. وقتي من نتوانم شما را نابود کنم و شما هم نتوانيد من را نابود کنيد و بفهميم که هيچ کدام نمي توانيم بر ديگري سيطره داشته باشيم، آن موقع است که ما با همديگر وارد گفت وگو مي شويم و به دنبال حقيقت متناسب با اين وضع خواهيم بود. بنابراين شرط اصلي اين است.
مثلاً رابطه دولت با مردم تا وقتي داراي موازنه نباشد، رسانه دولتي بوق است و گفت وگو هم وجود ندارد. از طرفي تا پول نفت در دست دولت است تره براي هيچ کس خرد نمي کند و موازنه هم نداريم. دولت چون به مردم وابسته نيست يک طرفه صحبت مي کند؛ اصلاً گفت وگو نمي کند، سخنراني مي فرمايند. بنابراين بحث عيني قضيه و اينکه موازنه قوا در حوزه عينيت اجتماعي باشد، خيلي مهم است. در روابط کشورها هم همين طور است. اگر يک کشور ضعيف باشد و ديگري قوي نمي توانند با هم گفت وگو کنند. اگر گفت وگويي هم باشد بيشتر شکل صوري قضيه است. مثلاً ديکته مي کنند آقا اين کار را بکن و اين کار را نکن. اين ديگر گفت وگو نيست. پس بايد ميان دو طرف توازن نسبي باشد اما توازن نسبي به اين معنا نيست که دو طرف يک اندازه قدرت داشته باشند. مثلاً امريکا زورش از خيلي جاهاي ديگر بيشتر است اما با خيلي از جاها توازن دارد و نمي تواند همه اهدافش را جلو ببرد. سرمايه دار نمي تواند کارگر را از بين ببرد. بنابراين مي پذيرند با هم گفت وگو کنند يعني دعوايشان را از خيابان به پشت ميز آورده اند. حقيقت يابي هم همين طور است هيچ فرقي نمي کند. معناي دوم گفت وگو يعني رسيدن به تفاهم و سازش، به معناي به رسميت شناختن ديگري است. به رسميت شناختن ديگري هم شرايطش توازن قوا است. ممکن است کسي بگويد ما حتي اگر هزاران اسلحه هم داشته باشيم، باز هم حقوق ديگران را به رسميت مي شناسيم. اين دروغ است. کسي که يک اسلحه در جيب اش باشد کلاً رفتارش عوض مي شود. اسلحه هم شامل همه چيزهاي قدرت دهنده از جمله پول است. مثلاً همين الان اگر 100 ميليارد پول توي جيب يک آدم عادي بيايد رفتارش عوض مي شود. اگر توازن قوا باشد آن موقع است که مي فهميم دعوا کردن صرف نمي کند. من وقتي نتوانم شما را نابود کنم و شما هم نتوانيد مرا نابود کنيد، دعوا کردن باعث استهلاک هر دو طرف ما مي شود. بنابراين بهتر است راهي پيدا کنيم و براي اين کار بايد گفت وگو کنيم. حتي در اينجا هم گفت وگو بر اساس توازن قوا است. يعني اگر قدرت من يک کم از شما بيشتر باشد تفاهم بيشتر به طرف من مي چربد اما در هر حال تفاهم هست و شما هم چيزي به دست مي آوريد و دست خالي بيرون نمي رويد. بازي در سازش بازي با نتيجه مثبت است نه نتيجه صفر و صد که يکي ببرد و يکي ببازد. بازي است که دو طرف مي توانند ببرند حالا يک کسي اول مي شود و يک کسي دوم، و اين بهتر از اين است که جفت شان نابود شوند. البته هر دو اينها در درجه اول مستلزم تغيير در موازنه قواي اجتماعي است.
-اگر بخواهيم کمي ملموس تر به اين قضيه نگاه کنيم مثلاً ما مي بينيم در شرايط فعلي جامعه هر يک از گرو ه ها و جناح هاي چپ و راست مدام بر حرف خودشان اصرار دارند و به هيچ وجه حاضر به پذيرش و حتي گوش کردن صحبت هاي طرف مقابل نمي شوند و اگر هم نمونه يي را ببينيم بيشتر جنبه صوري و ظاهري دارد. فکر مي کنيد چرا به اين شکل است؟
اينجا بايد دو مساله را از هم تفکيک کرد. قصد ما اين نيست که دو نفر که با هم گفت وگو مي کنند در اين کار لزوماً صميمي و صادق باشند. قصد اصلي اين است که ناظران اين گفت وگوها قضاوت کنند. اما فرض کنيد اين گفت وگوها ادامه پيدا کند و دو طرف هم مرغ شان يک پا داشته باشد و مدام تو سر و کله هم بزنند، چندان مهم نيست. مهم اين است که فقط من و شما نيستيم که مي خواهيم به نتيجه برسيم، مهم قضاوت شخص ثالث است؛ ميليون ها آدمي که مي خواهند قضاوت کنند. من ممکن است در مناظره يي با شما شرکت کنم و خيلي بد رفتار کنم. خب وقتي ناظر بيروني رفتار مرا مي بيند اين به ضرر من تمام مي شود. بنابراين مشکلي نيست چراکه بعد از يک مدت که آثار منفي اين قضيه را در جامعه ديدم دفعه بعد ياد مي گيرم و با اين شيوه وارد گفت وگو نمي شوم. بخشي از اين قضيه برمي گردد به اينکه ما سابقه چنين مناظره هايي را نداريم. مساله مهم ديگر اين است که در اين مناظره و گفت وگو ها هر دو طرف مخاطبان خاص خودشان را دارند. يعني مثلاً فلان آقا که حرفي مي زند کاري به مخاطبان طرف مقابل ندارد و آن يکي هم همين طور. از طرفي مخاطبان هر کدام هم حرف همان فرد را تاييد مي کنند و کاري به حرف هاي طرف ديگر ندارند. اين معنايش اين است که بين گروه هاي اجتماعي ما گفت وگو وجود ندارد و هرکدام درصدد حذف طرف مقابل هستند. اينجا زرنگي گفت وگوکنندگان اين است که يک راهي را در دل طرف مقابل باز کنند. ما نمي توانيم همديگر را حذف کنيم. تمام عوارضي که در اين زمينه داريم به اين دليل است که ما تجربه گفت وگوي واقعي را نداريم و يک دفعه پريده ايم وسط ميدان. يعني صدا و سيمايي که در عمرش از اين کارها نمي کرده حالا که ديده از BBC عقب افتاده، از VOA عقب افتاده و از ده ها رسانه کوچک هم عقب افتاده يک دفعه اين برنامه ها را مي گذارد، که مطمئن باشيد خيلي زود قطع مي شود چرا که فکر مي کنند تا همين حد وظايف شان را انجام داده اند و رفع تکليف مي شود. بنابراين به دليل اينکه فرهنگ گفت وگو در جامعه ما شکل نمي گيرد و ما ياد نمي گيريم چطور صحبت کنيم، هرکسي مسير خودش را مي رود و مخاطبان خاص خودش را دارد و همين طور اين شکاف و ضديت در جامعه باقي مي ماند.
-در اين شرايط که هر کدام مخاطبان خاص خود را دارند و حرف شان تنها براي مخاطبان خودشان است، اين گفت وگوها چه فايده يي دارد؟
اگر اين مناظره ها و گفت وگوها ادامه پيدا کند دو طرف ياد مي گيرند چطور مخالفان شان را جذب کنند. لازم است که در اين مورد کم کم افراد ياد بگيرند و تجربه کسب کنند که بتوانند منظور و مقصودشان را بهتر بيان کنند. مشکل ديگر اين است که در جامعه ما اساساً مجري معتبر براي اين گفت وگوها وجود ندارد. مجري يا طرفدار است يا اينکه هيچ نقشي به غير از تايمر بودن ندارد. چرا؟ چون رسانه نداريم. در مناظره هاي ديگران مي بينيم مجري فرد مهم مناظره هاست اما در ايران خيلي طول مي کشد که اين ويژگي شکل بگيرد.
-خب اگر اين فرهنگ گفت وگو در جامعه ما به هر دليلي نتواند شکل بگيرد و جايگاه واقعي خودش را در جامعه ما به دست آورد، چه فرهنگ ها و مکانيسم هاي ديگري جايگزين آن مي شود؟
به طور کلي چون فقدان گفت وگو ناشي از عدم توازن قواست، اين قدرت و زور است که در صورت نبود گفت وگو جايگزين آن مي شود. در واقع قدرت و زور پايه اساسي است که جلوي گفت وگو را مي گيرد و تا اين عدم توازن در قدرت و زور وجود دارد، اصلاً اجازه شکل گيري به گفت وگو داده نمي شود. اگر اين قدرت و زور از بين برود، گفت وگو خودش خود به خود شکل مي گيرد.
-فکر مي کنيد چقدر از مشکلاتي که جامعه ما با آن روبه رو است به دليل ضعف ما در گفت وگو است؟
البته تفکيک کردن کار سختي است. اما چون من به طور کلي براي امور ذهني اصالت و تقدم قائل نيستم، در نتيجه معتقد نيستم مشکل در فقدان فرهنگ گفت وگو است بلکه مشکل در فقدان توازن قوا است. وقتي که توازن قوا بين مردم و گروه هاي مختلف اجتماع از لحاظ مختلف نباشد ما اين مشکل را داريم.
-ضرورت وجود اين فرهنگ در چه سطوحي از جامعه بيشتر مطرح است؟
در درجه اول در سياست. البته گفت وگو يک معناي عام دارد. اما در سياست است که بايد راهي براي گريز از مشکلات و بحران هاي عاجلي که جامعه گرفتار آن است، پيدا شود.
-اگر بخواهيم يک نگاهي داشته باشيم به پيامدهاي عدم وجود اين فرهنگ در جامعه، فکر مي کنيد ضعف ما در گفت وگو چه نتايج منفي را در پي دارد؟
ببينيد، در واقع با فرض هايي که بيان کردم وقتي گفت وگو نيست معنايش اين است که عده يي بر کثيري ديگر سلطه و زور دارند. وقتي يک نفر به کسي زور مي گويد معنايش اين است که مي خواهد طرف مقابل را تابع خودش کند و از شخصيت و هويت خودش خارج کند. طبعاً چنين فردي قادر به گفت وگو نيست. اجازه دهيد يک مثال بزنم. اگر حکومت سلطه داشته باشد و بخواهد افراد را تابع خودش بکند اولين کاري که مي کند اين است که مي خواهد علم را تابع خودش کند و دانشمند و متخصص را تابع خودش کند بنابراين علم و تخصص رشد نمي کند. دومين کار چنين حکومتي اين است که مي خواهد دين را تابع خودش کند، در اين حالت اخلاق افت پيدا مي کند و معنويت رشد پيدا نمي کند. بنابراين هر بخشي را که تابع خودش مي کند، کارکرد آن بخش را مختل و با خسارت و لطمه مواجه مي کند. چون اين نهادها (دين، علم، آموزش و پرورش، خانواده و...) در استقلال خودشان است که مي توانند پيشرفت کنند. اگر دانشمند استقلال نداشته باشد علم نمي تواند پيشرفت کند. مثل علم اتحاديه جماهير شوروي مي شود که اول مي بينند استالين چه چيزي مي گويد، بعد فلان تئوري را چون مطابق با حرف استالين نيست، مي گويند امپرياليستي است. خب در اينجا علم پيشرفت نمي کند، اخلاق پيشرفت نمي کند. اخلاق را قرار نيست سياستمدار به مردم بدهد. اخلاق جايگاه خاص خودش را دارد و از آنجا بايد پيشرفت کند. بنابراين وقتي تمام اين حوزه ها استقلال شان از بين رفت، اولين اتفاق اين است که اين حوزه ها نابود مي شوند و کارکرد و دستاوردهاي آنها مخدوش مي شود و جامعه از آن حيث دچار خلأ مي شود، سرمايه اجتماعي شان پايين مي آيد، جامعه آن طور که بايد و شايد گسترش و توسعه پيدا نمي کند. اينها زمينه هايي است که اجازه شکل گيري گفت وگو را نمي دهد چرا که گفت وگو فقط بين دو گروه و دو شخصي که استقلال نسبي از هم دارند و در عرض هم هستند، مي تواند شکل بگيرد. ما پشت ميز است که مي توانيم صحبت کنيم نه اينکه من بالاي ميز باشم و شما پايين. جامعه يي که يک نهاد در بالا قرار دارد و استقلال همه را از بين برده در واقع به هيچ نهادي اجازه نمي دهد در عرضش باشد و همه در طول آن تعريف مي شوند، در واقع با از بين بردن استقلال اين نهادها کارکردشان را از بين برده است، در اين حالت علم جايگاه خودش را ندارد. آموزش، دين، رسانه و ارتباطات هم همين طور و گفت وگو هم نه در سطح فردي و نه در سطح نهادي شکل نمي گيرد.
-در زمان اصلاحات تا اندازه يي مفاهيم گفت وگو در حوزه سياست و اجتماع باب شد و تا حدودي توانست چه در عرصه داخلي و چه در عرصه بين المللي به پيشرفت هايي برسد، به نظر شما چرا اين گفت وگو در جامعه ما نهادينه نشد، آيا آن موقع هم بيشتر جنبه صوري داشت؟
خب در آن زمان قدم هايي داشت برداشته مي شد که متاسفانه خراب شد. در واقع وجه عيني که گفتم عوض شد. در شروع سال 76 دولت در برابر مردم قدرت فائقه يي نداشت. يک جنبه گفت وگو چانه زني است. ما وقتي در خريد از يک مغازه مي توانيم چانه بزنيم که چند مغازه ديگر هم وجود داشته باشد که در صورت عدم توافق بتوانيم از آنها خريد کنيم. فروشنده هم همين طور به قضيه نگاه مي کند. اما ما در مورد مخابرات يا قيمت برق نمي توانيم چانه بزنيم چرا که در اينجا قدرت انتخابي وجود ندارد. اگر مغازه يي که ما از آن خريد مي کنيم بقيه مغازه ها را بلعيد ديگر نمي توان با آن چانه زد. نبايد اجازه دهيم اين اتفاق در جامعه بيفتد. اينجا مساله فرهنگ نيست بلکه مساله عينيت اجتماعي است.
قوانين ضدتراست در امريکا و غرب به اين دليل است که اجازه ندهد اين انحصار صورت بگيرد و تصميمات يک طرفه گرفته شود چرا که در نهايت به ضرر خود تراست هم هست. اما وقتي در يک جامعه قدرت انتخاب باشد چانه زني که شکل بازاري همان گفت وگو است، شکل مي گيرد. در سال 76 سهم دولت از درآمدهاي نفتي بسيار پايين بود. دولت قدرت زيادي نداشت و دست مردم بيشتر باز بود. هنوز هم خيلي مانده که ما به يک جامعه يي برسيم که دست مردم در برابر دولت خيلي باز باشد. ولي در اين سال ها خصوصاً 77-76 دست دولت- دولت به معناي عام و نه هيات دولت- خيلي بسته بود. اما از 79 -78 که درآمد نفت زياد شد و حکومت اين درآمد را در اختيار گرفت، کفه ترازوي قدرت دولت سنگين و سنگين تر شد و اين اوضاع نتيجه اين عدم موازنه است و متاسفانه دولت قبل هم براي اين معضل چاره انديشي نکرد.
-با وجود همه مسائل و موانعي که بيان کرديد به نظر شما چه راهکاري وجود دارد که جامعه ما به طرف گفت وگو حرکت کند و مشکلات فعلي جامعه تا حدودي بهبود يابد؟
اگر بخواهم از صحبت هايم جمع بندي کنم مهم ترين وجه، وجه عيني قضيه است. تا اين وجه عيني متوازن نشود هيچ گفت وگويي بين مردم و دولت شکل نمي گيرد و همه سخنراني ها يک طرفه است و در واقع بايد يک عده حرف بزنند و يک عده گوش بدهند و تبعيت کنند. در نهادهاي پايين هم اين گفت وگوها شکل نخواهد گرفت. نه نهاد دين مي تواند با دولت گفت وگو کند و نه نهاد خانواده و نه نهاد آموزش و نه نهاد علم. از طرفي هر يک از اين نهادها هم چون وابسته به دولت هستند، خودشان نمي توانند با هم گفت وگو کنند چرا که همه اينها در طول قدرت هستند، استقلال ندارند و گفت وگويشان هم فايده يي ندارد. مثلاً وقتي نهاد دين مي خواهد با نهاد علم و دانشگاه گفت وگو کند نمي تواند. چرا؟ به اين دليل که هر دو طرف در هر لحظه سايه قدرت را بالاي سر خودشان حس مي کنند و مثل اين است که از بالاي سر دو تا طناب به گردن شان بسته شده است و آنها را هدايت مي کند. در اين حالت گفت وگو شکل نخواهد گرفت. وقتي در نهادهاي جامعه گفت وگو شکل نگيرد، در سطح فردي هم شکل نمي گيرد. بنابراين اصلي ترين کار موازنه قوا است. تا وقتي يک طرف اسلحه، که مي تواند به هر شکل باشد، دارد و ديگري ندارد و تا وقتي که توزيع متوازن قدرت وجود نداشته باشد، گفت وگو شکل نمي گيرد.
با همه وجود فرض کنيد توازن قوا هم اتفاق افتاد، در اين صورت باز هم دليلي ندارد که گفت وگو فوراً شکل بگيرد چراکه ما عادت به گفت وگو نکرده ايم. اين طور نيست که تا اين موازنه صورت گرفت، بلافاصله آدم ها ياد مي گيرند گفت وگو کنند لذا نيازمند زمان خواهيم بود. به همين دليل هم بحث کردن در اين مورد مفيد است، اما به هيچ وجه کافي نيست. حتماً بايد آن موازنه که گفتم صورت گيرد وگرنه همين اوضاعي است که مي بينيم و افراد در خيابان با هم حرف مي زنند. در اين حالت هر دو طرف به هر شکلي شروع به زدن همديگر مي کنند. چطوري؟ يا ممکن است در خارج بنشينند دروغ بگويند يا ممکن است شعار تند بدهند. اين طرف هم خشونت فيزيکي را به عنوان اولين و آخرين راهکار برمي گزيند. براي آغاز گفت وگو نبايد از آن کسي که خارج نشسته و غيرمسوولانه سناريونويسي مي کند و دروغ مي گويد خوش مان بيايد به اين دليل که در مورد کساني حرف مي زند که ما از آنها خوش مان نمي آيد. دروغ، دروغ است هيچ فرقي نمي کند. ما اگر قرار باشد با دروغ بد باشيم پيش از آن بايد با دروغ اصحاب قدرت بد باشيم، بايد با دروغ مدعيان مبارزه بد باشيم. آنها را محکوم کنيم، چون اينها مي خواهند نان راستگويي (البته با دروغ) را بخورند اما آن طرف ادعايي در راستگويي ندارد و اگر دارد آنقدر بي پايه است که کسي نمي شنود. اما مي بينيم خيلي ها در برابر اين دروغ ها سکوت مي کنند و عکس العملي نشان نمي دهند. بنابراين جايي براي گفت وگو باقي نمي گذارند. اينجا دروغ در برابر دروغ است. يکي از دلايلي که بايد جلوي جريان هاي تند را گرفت همين است. در جريان هاي تند مخالفان بازسازي شده آن چيزي هستند که با شدت هرچه تمام تر با آن مخالفت مي ورزند. آنان بازتاب پوزيسيون در اپوزيسيون هستند. در اين حالت هر دو گروه عملاً يکي مي شوند و فرق چنداني با هم ندارند. مثلاً در مقابل آن هاله نور آن يکي هم مي رود عدد و ارقام انتخابات را درمي آورد. طرفين اين طور با هم مبارزه مي کنند. افراد ساده لوح طرفين دروغ هاي طرف خود را راست مي پندارند و ديگر افرادشان از اينکه دروغي عليه رقيب گفته شده مي خندند. خب فرق اين دو چيست و گناه ديگران چيست که بايد اين وسط قرباني شوند؟

0 نظرات :: نگاهي به مطبوعات: توازن قوا شرط اصلي گفت وگو/ گفتگو با عباس عبدي